عاقبت نور به افلاک دهیم از دل خویش که به خورشید رسیدیم و غبار آخر شد
از خدا جوییم توفیق ادب بی ادب محروم ماند از لطف رب
در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خموشم و آن در فغان و در غوغاست
یاد ایامی که در گلشن جهانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم
هر که را دانش است خواسته نیست هر که را خواسته است دانش کم
به جز خیال دهان تو نیست در دل تنگ که کس مباد چو من در پی خیال محال
این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد
دانش و خواسته است نرگس و گل که به یک جای نشکفند به هم
نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي